یک اهری و اتفاقات ساده

گاه نگاریهای یک اهری از اتفاقات دور و نزدیک بصورت ساده

یک اهری و اتفاقات ساده

گاه نگاریهای یک اهری از اتفاقات دور و نزدیک بصورت ساده

یک اهری و اتفاقات ساده
صبح که سر کارم میرفتم دیدم این خانم سگه از بارش برف به زیر این ساختمون نیمه کاره توی دربندمون پناه آورده و دراز به دراز افتاده و تکون هم نمیخوره . ظهر که برا ناهار میومدم دیدم بازم همونجا خابیده و اطرافش مقداری نون خشک ریخته اند که نخورده . گفتم حتمن مرده طفلکی ! نزدیکش که شدم تکونی خورد و بلند شد . هوا سرد بود / است . هی دُمش رو برام تکون میداد . گفتم حتمن گرسنه نبوده نونا رو نخورده . همچنان برف با بارون متنازل میشه الان که ساعت حدود چهاره . اومدم خونه دیدم مقداری بال مرغ و گوشت زاید گاوی! توی خونه س . اونا رو بداشتم  و بردم که بهش بدم 
باز  بلند شد از سرجاش .داشتم ازش عکس میگرفتم که روشو ازم برگردوند انگار داشت میگفت آخه من نون خالی روچجوری بخورم ... گوشتا رو که دستم دید با سربزیری و مودبانه اومد طرفم . جلوش که ریختم مثل گاو خورد پدرسگ




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۵
یک اهری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی